تبليغاتX
مهر
پرستش به مستیست در کیش مهر برون اند زین حلقه هوشیارها

!حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله




حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله!

 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:59  توسط علی  | 

سی یکم شهریور برابربابیست ودوم سپتامبرمصادف است بازادروز بزرگمردی از سرزمین جاویدمان ایران ،بی شک همه فرهنگ دوستان وعاشقان این سرزمین پاک بانام رودکی وفردوسی ،ابرمردان همیشه جاویدوزنده کنندگان زبان پارسی آشنا هستند .متن زیر به مناسبت بزرگداشت نام ویاداین شاعر توانمند پارسی است. 

ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی

رودکی شاعر قرن سوم و چهارم هجری است. نام و نسبش را ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی نوشته اند. وی در اواسط قرن سوم هجری در روستای بنج Banoj از قرای رودک سمرقند به دنیا آمده است و از این رو به رودکی معروف شده است.

 در خردسالی حافظه ای قوی داشت و گویند در هشت سالگی قران را حفظ کرد و به شاعری پرداخت. علاوه بر آن آوازی خوش داشت و بربط می نواخت.

 شاعران در اشعار خود او را استاد شاعران و سلطان شاعران خوانده‌اند. وی احتمالا مذهب شیعه اسماعیلی داشته است. رودکی از شاعران روزگار سامانیان و از خاصان امیر نصربن احمد سامانی (۳۰۱-۳۳۳)بوده است.

درباره شمار اشعار وی اقوال مختلف وجود دارد، برخی تعداد اشعار وی را بیش از یک میلیون نوشته اند و برخی گفته اند صدهزاربیت یا صد دفتر بوده است.

وی غیر از اشعاری که در قالب غزل، قصیده  و قطعه دارد کلیله و دمنه را هم به نظم در آورده بود که از آن ابیاتی پراکنده موجود است. گفته اند وقتی رودکی مثنوی کلیله و دمنه خویش را به امیر نصر هدیه کرد، گذشته از پادشاه که چهل هزار درم به وی بخشید، یاران و نام آوران درگاه نیز شصت هزار درم به وی دادند و در این سالها بود که رودکی به موجب روایات دویست غلام داشت و دویست شتر زیر بنه اش می رفت.

بدینگونه جوانی شاعر در دربار بخارا، در صحبت زیبارویان و سیاه چشمان آن دیار همراه با نشید و مستی گذشت. عشق، موسیقی، شراب و طلا روزگار او را از شادمانی لبریز کرده بود و از غالب اشعارش روح طرب و شادی و بی توجهی به آنچه مایه اندوه باشد، مشهود است. وفات وی را به سال 329 هـ.ق نوشته اند.

 از آن همه آثار گرانبهای پدر شعر فارسی، امروزه فقط حدود 550 بیت از ماخذ کهن به دست آمده است 

سبک و شیوه سرایش رودکی:


شیوه شعرش سادگی معنی و روانی الفاظ بوده است و وی را حقا باید پدر شعر فارسی و پایه گذار سبک خراسانی یا ترکستانی خواند. نخستین غزل های دل انگیز فارسی را رودکی سروده است. در اشعار او شور و شادی، وجد و ملال، زهد و اندرز، شک و یقین به هم آمیخته است. تخیل او بسیار قوی و تصویرهای شعریش بسیار گویاست. وی پیشاهنگ چکامه سرایان است و کهنترین قصیده کاملی که شامل تشبیب و تخلص به مدح باشد از وی یادگار مانده است. او را آدم الشعرا  و استاد شاعران جهان نیز خوانده اند.

نمونه ای از اشعار غنایی و عاشقانه رودکی :

نظامی عروضی سمرقندی در چهار مقاله می نویسد که نصربن احمد سامانی زمستانها را در بخارا می گذرانید و تابستان به سمرقند و شهرهای خراسان می رفت. یک سال به هرات رفت، تابستان را در آنجا سپری کرد، خوشش آمد و پاییز و زمستان را هم در آنجا ماند و اقامت او چهار سال طول کشید. امیران که از این اقامت طولانی دلتنگ شده بودند، چاره در آن دیدند که به رودکی متوسل شوند تا او کاری کندکه امیر به بخارا بازگردد.  رودکی ابیات زیر را سرود و در مجلس سلطان آن را به یاری چنگ و با صدای حزین خواند. گویند امیر نصر چنان به هیجان آمد که بدون آنکه چکمه بپوشد بر اسب نشست و روی به بخارا نهاد.

بوی  جوی  مولیان   آید  همی                          یاد یار  مهربان  آید  همی
ریگ  آموی  و  درشتی  راه  او                          زیر  پایم  پرنیان  آید همی
آب جیحون ازنشاط روی دوست                        خنگ مارا تا میان آید همی
ای  بخارا شاد  باش و  دیر زی                        میر زی تو میهمان آید همی
میر  ماهست  و  بخارا  آسمان                       ماه سوی آسمان آید همی
میر سروست  و  بخارا  بوستان                       سروسوی بوستان آیدهمی
آفرین  و  مدح  سود  آید  همی                      گر به گنج اندر زیان آیدهمی

آرامگاه رودکی

بدنبال کشفیات صدرالدین عینی آرامگاه او در نیمهٔ قرن بیستم از روی شواهد مندرج در تذکره‌ها و تواریخ نوشته شده از سمرقند پس از مدتی گمگشتگی شناسایی شد.و استخوان‌های وی که نشانهٔ کوری هم در آن بود یافته‌های عینی را تثبیت کرد.درپی آن بقعه‌ای شبیه به آرامگاه عطار بر بالای گور وی ساخته شد که هم اکنون در روستای بنجرودک یا پنجکنت در ۱۷۰ کیلومتری شمال شهر دوشنبه و در خاک جمهوری تاجیکستان قرار دارد. بقعهٔ آرامگاه رودکی دارای پلانی هشت ضلعی و گنبدی دایره‌ای شکل در بالای آن است.اخیراً به دعوت وزارت فرهنگ تاجیکستان چند تن از استادان کاشی کار نیشابور به نمایندگی از سوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و صنایع دستی استان خراسان رضوی برای مرمت آرامگاه رودکی سمرقندی به تاجیکستان اعزام گشتند.کار گروه ایرانی در این مرمت تنها بازسازی گنبد بقعهٔ رودکی به مساحت یکصد متر مربع به سبک افلاک نما, با بهره گیری از کاشی فیروزه‌ای بوده‌است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:52  توسط علی  | 

اگرچه جندروزی از۲۱مرداد ماه گذشته ومن بدلیل گرفتاریهای کاری که داشتم نتوانستم ازاین بزرگمردتاریخ سرزمینمان به موقع یاد کنم امافرصت رامغتنم شمرده ومطالب زیررابه مناسبت بزرگداشت این دلاورمردایران وهمه دلاور مردان وزنان این مرزوبوم که درسرشوق سربلندی ودردل مهر به میهن دارندووجودشان سرشارازعشق ایران است می آورم.
سالروز دفاع مردانه آريوبرزن از ميهن
 
بر پايه يادداشتهاي روزانه  "كاليستنسCallisthenes "  مورخ رسمي اسكندر، 12 اوت (21 مرداد)  سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين کشورگشای ستمگر مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس (پارسه)" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس) با يك هنگ از ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي سردار «آريوبرزن Ariobarzan» رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، لبنان، شام، فلسطین، ترکیه، یونان، بابل و شوش را پیش‌ازاین از دست ایران تصرف و در سه جنگ پی‌درپی، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود. سرانجام اين هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پاي درآمد و فرمانده دلير آن نيز در نبردی نابرابر برخاك افتاد.

     مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملا Gaugamela (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با فرار غير منتظره داريوش سوم از میدان نبرد، ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند ؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم به‌سوی شمال شرقي ايران فرار كرده بود و « آريوبرزن » در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد.

   دلاوري هاي آريو برزن، يكي از درخشان‌ترین و تحسين برانگيزترین بخش تاريخ میهن ما را تشكيل مي دهد و نمونه‌اي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند.

    آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما شوربختانه تفاوت ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟

 اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.

  آريو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پايتخت ميهنشان به دست اسكندر گجسته نابود نشود، آنان جان دادند تا اسكندر مقدوني از پلكان قدرت و عظمت تخت جمشید بالا نرود؛ اما ويرانه هاي آن‌هم‌ خبر از بزرگي، عظمت و اصالت تمدن و فرهنگ ايرانيان باستان مي دهد ــ تمدن و فرهنگي كه رسالت پاسداري از آن تكليف بي چون و چراي هر ايراني و ايراني‌تبار است. تا اين ستون هاي سر به فلك كشيده كه ميراث مشترك همه ايرانيان (از آذری و فارسی گرفته تاکرد و بلوچ، ازسیستانی و مازندرانی گرفته تا گیل و لر، از ...) است بر جاي باشند، ايران هم باقي خواهد بود ــ به همان گونه كه در 26 قرن گذشته یونانیان، رومیان، تازیان،ترکان مهاجم ماوراءالنهر(فرارودان) ، مغولها و استعمارگران اروپايي نتوانستند آن را و فرهنگش را از ميان بردارند.*

*پی‌نویس: روزنامه عصر مردم، دکتر حسنعلی پیشاهنگ

+ آریوبرزن که بود؟

+ آریوبرزن

نقشه جنگ آریوبرزن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:30  توسط علی  | 

دریکی ازپیوندها که مدت زیادی هم ازآخرین بروزرسانیش میگذردمطلبی رامیخواندم که بنظرم جالب آمدوتصمیم گرفتم آن راجهت مطالعه دوستانم دروبلاگم قراربدهم.به امیدآنکه مورد توجه واقع شود.

راز بی اخلاقی مسلمانان

و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم , دین ها و آیین ها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....
از اسرار اللطیفه و الکسیله
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:54  توسط علی  | 

 

جشن تیرگان فرخنده باد

سطور پایین بیانگردیدگاه ارزشمندایرانیان درخصوص رفتاربااساطیروباورهای آنان درابعادمیهن دوستی ووطن پرستی است.برپاداشتن آیین جشن به جای عزا برای بزرگ مردان وزنانی که تاریخ این سرزمین  فراوان به خود دیده مبین فرهنگی است که سرشارازشادی وسرور ومهرورزی که هماناازجنس نور واهواریی است ومخالف غم واندوه که از جنس ظلمت و اهریمنی است.جشن تیرگان پس ازدوجشن بزرگ نوروز ومهرگان ازباشکوه ترین جشنهای باستانی است.

تیر روز از تیرماه برابر با 13 تیر در گاهشماری ایرانی

تشتر، ستاره ی رایومند فرهمند را می ستاییم؛ که شتابان به سوی «فراخکرت» بتازد
چون آن تیر ِدر هوا پَران که آرش تیرانداز - بهترین تیرانداز ایرانی -
از کوه «اَیریو خشتوثَ» به سوی کوه «خوانونـَت» بیانداخت ...

آنگاه آفریدگار اهوره مزدا بدان دمید، پس آنگاه [ ایزدان ] آب و گیاه، مهر فراخ چراگاه، آن [ تیر ] را راهی پدید آوردند.

اوستا - تشتر یشت، کرده ی چهارم

ستاره ی تیشتر«جشن تیرگان» از بزرگ ترین جشن های ایران باستان است در ستایش و گرامیداشت «تیشتـَر»(تِشتـَر- تیر- شباهنگ - شِعرای یَمانی)، ستاره ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان ترین ستاره ی آسمان که در نیمه ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی ها، در آسمان سرِ شبی دیده می شود.

آب پاشی

این جشن در کنار آب ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده است.

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیواتیر» منسوب شده است.

«ابوریحان بیرونی» و «گردیزی» در «زین الاخبار» ناپدید شدن یکی از جاودانان ایرانی یعنی «کیخسرو» را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه ای دانسته اند.

جشن تیرگان بجز این روز در نخستین تیر روز از سال یعنی سیزدهم فروردین (سیزده بدر) و سیزدهم مهرماه نیز برگزار می شود.

ارمنیان ایران نیز در روز سیزدهم ژانویه آیین هایی برگزار می کنند که برگرفته و در ادامه ی جشن تیرگان است.

فال کوزه

یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد.

روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه  ای را برمی گزینند و کوزه ی سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه ی آن می اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه ی کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه ی کسانی که در دوله جسمی انداخته اند و نیت و آرزویی داشتنه اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده است.

دستبند تیر و باد

نمونه ای از دستبند تیر و باددر آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از 7 ریسمان به 7 رنگ متفاوت بافته شده است به دست می بندند و در باد روز از تیرماه (9 روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می سپارند تا آرزوها و خواسته هایشان را به عنوان پیام رسان به همراه ببرد.
این کار با خواندن شعر زیر انجام می شود :

تــیـــر بــرو بــاد بــیـا       غــم بــرو شـادی بـیا
محنت برو روزی بیا        خـوشه ی مرواری بیا

در باورهای مردم، درباره ی جشن تیرگان دو روایت وجود دارد که روایت نخست همچنان که در بالا گفته شد مربوط به فرشته باران یا «تیشتر» می باشد و نبرد همیشگی میان نیکی و بدی است :

در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشته ی باران است که در ده روز اول ماه به چهره ی جوانی پانزده ساله در می آید و در ده روز دوم به چهره ی گاوی با شاخ های زرین و در ده روز سوم به چهره ی اسبی سپید و زیبا با گوش های زرین.

تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روبه رو می شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می گردد و آب ها می توانند بدون مانعی به مزرعه ها و چراگاه ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمی خاستند به این سو و آن سو راند، و باران های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.

روایت دیگر نیز درباره ی «آرش کمانگیر» اسطوره و قهرمان ملی ایرانیان است و اینکه میان ایران و توران سال ها جنگ و ستیز بود، در نبرد میان «افراسیاب» و «منوچهر»، شاه ایران، سپاه ایران شکست سختی می خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می دهد و در گذشته ها این روز برای ایرانیان عزا ای ملی بود (و جالب است بدانید هنوزم دیدار از خانواده های عزادار در این روز میان زرتشتیان رایج است) سپاه ایران در مازندران به تنگنا می افتد و سرانجام دو سوی نبرد به سازش در می آیند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان برخیزد می پذیرند که از مازندران تیری به جانب خاور (خراسان) پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ یک از دو کشور از آن فراتر نروند؛ تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ ترین کماندار بود و به نیروی بی مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد.
او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی ای در وجودم نیست، ولی می دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه ی نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آنگاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند برآمد و به نیروی خداداد تیر را رها کرد و خود بی جان بر زمین افتاد (درود بر روان پاک آرش و روان های پاک همه ی سربازان ایرانی).
هرمز، خدای بزرگ، به فرشته ی باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنه ی درخت گردویی که بزرگ تر از آن در گیتی نبود؛ نشست.

آنجا را مرز ایران و توران جای دادند و هر سال به یاد آن جشن گرفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 8:7  توسط علی  | 

Persian Gulf

خليج فارس

 

  

 

به مناسبت اعتراض ايران به جعل عنوان خليج فارس در۵۱سال پيش

خليج فارس،از دوران باستان، فارس نام داشته است

۵۱ سال پيش در روز 13 مرداد ماه سال 1337 ايران به دليل تغيير نام خليج فارس به خليج عربي از سوي عراق و برخي ديگر از كشورهاي عربي و انگليس اعتراض خود را به دولت جديد عراق به رهبري قاسم كه با يك كودتاي نظامي بر سر كار آمده بود و تمايل به حركت هاي آزادي خواهانه مصر به رهبري جمال عبدالناصر داشت، اعلام كرد.
خليج فارس نامي است به جاي مانده از كهن ترين منابع، زيرا كه از سده هاي قبل از ميلاد سر بر آورده است، و با پارس و فارس - نام سرزمين ملت ايران - گره خورده است.
خليج فارس، درياي كم عمق و نيمه بسته اي است با مساحت حدود 240 هزار كيلومتر مربع كه در جنوب غربي قاره آسيا و در جنوب ايران قرار دارد.
زمين شناسان معتقدند كه در حدود پانصد هزار سال پيش، صورت اوليه خليج فارس در كنار دشت هاي جنوبي ايران تشكيل شد و به مرور زمان، بر اثر تغيير و تحول در ساختار دروني و بيروني زمين، شكل ثابت كنوني خود را يافت. قدمت خليج فارس با همين نام چندان ديرينه است كه عده اي معتقدند: -خليج فارس گهواره تمدن عالم يا مبدا پيرائي نوع بشر است. ساكنان باستاني اين منطقه، نخستين انسان هايي بودند كه روش دريانوردي را آموخته و كشتي اختراع كرده و خاور و باختر را به يكديگر پيوند داده اند. اما دريانوردي ايرانيان در خليج فارس، قريب پانصد سال قبل از ميلاد مسيح و در دوران سلطنت داريوش اول آغاز شد. داريوش بزرگ،‌ نخستين ناوگان دريايي جهان را به وجود آورد. كشتي هاي او طول رودخانه سند را تا سواحل اقيانوس هند و درياي عمان و خليج فارس پيمودند، و سپس شبه جزيره عربستان را دور زده و تا انتهاي درياي سرخ و بحر احمر كنوني رسيدند. او براي نخستين بار در محل كنوني كانال سوئز فرمان كندن ترعه اي را داد و كشتي هايش از طريق همين ترعه به درياي مديترانه راه يافتند. در كتيبه اي كه در محل اين كانال به دست آمده نوشته شده است: -من پارسي هستم. از پارس مصر را گشودم. من فرمان كندن اين ترعه را داده ام از رودي كه از مصر روان است به دريايي كه از پارس آيد پس اين جوي كنده شد چنان كه فرمان داده ام و ناوها آيند از مصر از اين آبراه به پارس چنان كه خواست من بود.»
داريوش در اين كتيبه از خليج فارس به نام دريايي كه از پارس مي آيد نام برده است و اين نخستين مدرك تاريخي است كه درباره خليج فارس موجود است.
اولين بار يوناني ها بودند كه اين خليج را -پرسيكوس سينوس يا «سينوس پرسيكوس كه همان خليج فارس است، ناميده اند. از آنجا كه اين نام براي اولين بار در منابع درست و معتبر تاريخي كه غير ايرانيان نوشته اند آمده است، هيچ گونه شائبه نژادي در وضع آن وجود ندارد. چنان كه يونانيان بودند كه نخستين بار، سرزمين ايران را نيز -پارسه و -پرسپوليس يعني شهر يا كشور پارسيان ناميدند. استرابن جغرافيدان قرن اول ميلادي نيز به كرات در كتاب خود از خليج فارس نام برده است. وي محل سكونت اعراب را بين درياي سرخ و خليج فارس عنوان مي كند. همچنين -فلاريوس آريانوس مورخ ديگر يوناني در كتاب تاريخ سفرهاي جنگي اسكندر از اين خليج به نام -پرسيكون كيت- كه چيزي جز خليج فارس، نيست نام مي برد.
البته جست و جو در سفرنامه ها يا كتاب هاي تاريخي بر حجم سندهاي خدشه ناپذيري كه خليج فارس را -خليج فارس- گفته اند، مي افزايد. اين منطقه آبي همواره براي ايرانيان كه صاحب حكومت مقتدر بوده اند و امپراطوري آنها در قرن هاي متوالي بسيار گسترده بود هم از نظر اقتصادي و هم از نظر نظامي اهميت خارق العاده اي داشت. آنها از اين طريق مي توانستند با كشتي هاي خود به درياي بزرگ دسترسي پيدا كنند و به هدف هاي اقتصادي و نظامي دست يابند.
آثار عرب زبان نيز بهترين و غني ترين منابعي هستند كه براي شناسايي و توجيه كيفيت تسميه اين دريا مي تواند در اين بررسي مورد استفاده قرار گيرد. در اين منابع و آثار از درياي فارس و چگونگي آن بيش از آثار فرهنگي موجود در هر زبان ديگري گفت و گو شده است. تمام كساني كه نسبت به متون دوره اسلامي شناختي حداقل داشته باشند با نام مسعود ابن بطوطه، حمدالله مستوفي، ياقوت حموي، حمزه اصفهاني، ناصرخسرو قبادياني، ابوريحان بيروني، ابن بلخي وديگراني كه اكثر آنان كتاب هاي خود را به زبان عربي نيز نوشته اند، آشنا هستند. گذشته از متقدمان نامبرده مي توان از نويسندگان عرب متاخر نيز نام برد كه در آثار خود از نام -خليج فارس- بدون كم و كاست ياد كرده اند.

سابقه جعل عنوان خليج
درباره نام خليج فارس تا اوايل دهه 1960 ميلادي هيچ گونه بحث و جدلي در ميان نبوده و در تمام منابع اروپايي و آسيايي و آمريكايي و دايرة المعارف ها و نقشه هاي جغرافيايي اين كشورها نام خليج فارس در تمام زبان ها به همين نام ذكر شده است.
اصطلاح -خليج عربي- براي نخستين بار از طرف يكي از نمايندگان سياسي انگليس در خليج فارس به نام -سر چارلز بلگريو- عنوان شده و در واقع او بوده است كه به قصد تفرقه بين ايران و كشورهاي عرب اين تخم لق را در دهان اعراب شكسته است. سر چارلز بلگريو كه بيش از 30 سال نماينده سياسي و كارگزار دولت انگليس در خليج فارس بوده است، بعد از مراجعت به انگلستان در سال 1966 كتابي درباره سواحل جنوبي خليج فارس منتشر كرد و در آن براي اولين بار نوشت كه -عرب ها ترجيح مي دهند خليج فارس را خليج عربي بنامند-. اين نماينده قطعا قبل از انتشار كتاب و مراجعت به انگلستان در تماس با مقامات امارات جنوبي خليج فارس اين فكر را در آنها القا كرده است و تصادفي نيست كه بلافاصله پس از انتشار كتاب سرچارلز بلگريو كه نام قبلي سواحل جنوبي خليج فارس يعني -ساحل دزدان- را بر روي كتاب خود نهاده اصطلاح -الخليج العربي- در مطبوعات كشورهاي عربي رواج پيدا كند و در مكاتبات رسمي به زبان انگليسي نيز اصطلاح -آرابيان گولف- جايگزين اصطلاح معمول و رايج قديمي -پرشين گولف- مي شود.
دولت ايران در همان زمان در برابر اين نام مجعول عكس العمل نشان داد و گمرك و پست ايران از قبول محموله هايي كه به جاي خليج فارس نام خليج عربي بر روي آن نوشته شده بود، خودداري كرد. ايران همچنين در مجامع و كنفرانس هاي بين المللي نيز در صورت به كار بردن اين اصطلاح ساختگي از سوي نمايندگان كشورهاي عرب عكس العمل نشان مي داد. در اين زمان بعضي از كشورهاي عربي حتي اعتبار هنگفتي از محل درآمدهاي كلان نفتي خود در اختيار بعضي از ماموران سياسي در خارج مي گذاردند تا با تطميع مطبوعات خارجي نام مجعول خليج عربي را به جاي خليج فارس رواج بدهند.
در نيمه نخست بهمن ماه سال 1370 شمسي سر ويراستار سازمان ملل متحد با اشاره به اعتراض هاي پياپي نمايندگان ايران در آن سازمان به استفاده از نام ساختگي خليج عربي در اسناد اين سازمان از كاركنان سازمان ملل خواسته تا اعتراض دولت ايران را هميشه در نظر داشته باشند. كار به جايي رسيد كه در يازدهم شهريور ماه سال 1371 هنگامي كه حيدر ابوبكر العطاس نخست وزير جمهوري يمن در اجلاس سران جنبش عدم تعهد كه در جاكارتا پايتخت اندونزي برگزار مي شد، از نام ساختگي خليج عربي استفاده كرد، با اعتراض شديد نمايندگان ايراني رو به رو شد. او سرانجام از نمايندگان ايران عذرخواهي كرد. و اين عمل را غير عمد خواند. همچنين در سال 1337 شمسي در روز 13 مرداد دولت ايران به رژيم عراق -عبدالقاسم- مبني بر تغيير دادن نام خليج فارس به خليج عربي اعتراض كرد.

هدف انگليس از نام گذاري ساختگي خليج فارس
انگليس ها نخستين عاملان كاشته شدن اين تخم نفاق بودند زيرا از قديم در صدد بودند كه خليج فارس را تبديل به يك درياي انگليسي كنند. بعدها در دهه 1980 آمريكايي ها هم به پيروي از آنها از تبديل خليج فارس به خليج آمريكايي سخن گفتند. از نظر آمريكايي ها و اروپايي ها اين منطقه «شريان حياتي غرب- در منطقه -استراتژيك غربي- و -حوزه منافع ويژه- است، لذا اگر قادر باشند خليج فارس را به طور مستقيم يا غير مستقيم تحت تسلط خود در مي آورند.
اما واقعيت مطلب اين است كه خليج فارس يك نام كهن تاريخي است كه از بدو تاريخ بر روي اين خليج گذاشته شده است و انگيزه تلاش حساب شده اي كه براي تغيير اين نام به عمل مي آيد جز ايجاد فتنه و اختلاف بين كشورهاي اين منطقه نيست. همچنان كه (ژان ژاك پرين) نويسنده كتاب خليج فارس اعتراف مي كند. «ملل و طوايف بسياري بر كرانه هاي خليج فارس استيلا يافته و فرمانروايي كرده اند ولي روزگارشان سپري شده و منقرض شده اند. تنها قوم پارس است كه با هوش و درايت خود همچنان پا برجا زيسته و ميراث حاكميت خود را تاكنون نگهداري كرده است.-
خليج فارس - پيروز مجتهدزاده
جغرافياي تاريخي
خليج فارس - محمود طلوعي

PersianGulf2.jpg (52239 bytes) PersianGulf3.gif (62123 bytes)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:52  توسط علی  | 

*خوشبختي                     

                                        

 همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر...

ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشوي

بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.

با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،

به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم...

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است.

بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.

خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند

كنار بروند:

مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم

زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.

اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.

خوشبختي، خودٍ همين جاده است. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:

در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج،

شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و

تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد. اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:

1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.

2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.

3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟

4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟

نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.

روزهاي تشويق به پايان ميرسد!

نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!

برندگان به زودي فراموش ميشوند!

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:

1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.

2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.

3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.

4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ...

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند .

كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟

اجازه دهيد كمكتان كنم.

شما در زمره مشهورترين نيستيد...،

اما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:51  توسط علی  | 

بزرگ مردی ازسرزمین خردومهرورزی

يعقوب ليث صفار (۲۴۷ - ۲۶۵ هجري)

يعقوب ليث صفار (۲۴۷ - ۲۶۵ هجري) كه او را ملك الدنيا و صاحبقران ميگفتند و حوزه فرمانروائي او خراسان و سيستان و تخارستان و كرمان و فارس و كابل و قسمتي از در سند و خوزستان ايران بوده است و نسب خود را به «گرشاسب» و از او به «جمشيد» ميرسانيد مردي ميهن پرست با اخلاق و معتقد به مليّت خود و از مخالفين سرسخت خليفه بغداد بود و نقشه ا و تشكيل يك حكومت مستقل وسيع بود. «او بسيار گفتي كه دولت عباسيان بر غدر و مكر بنا كرده اند. نبيني كه به ابوسلمه و بومسلم و آل برامكه و فضل سهل با چندان نيكوئي كايشان را اندر آن دولت بود چه كردند با كسي مباد كه بر ايشان اعتماد كند» .

يعقوب به آئين و رسوم ومخصوصآ به زبان خود علا قه اي تام داشت و زبان تازي نميدانست و يا در ظاهر به ندانستن زبان عربي تعمد ميورزيد و همين امر باعث شد كه وي شاعران را دستور دهد تا به عربي او را در فتحها تهنيت نگويند و به فارسي گويند و اين خود مايه رواج شعر فارسي دري در دربارهاي سلاطين مشرق گرديد،وي با ايجاد حكومت مستقل صفاري و علاقه اي كه به زبان خود داشت و بي اعتنائي به زبان عربي توانست بزرگترين مايه استقلال خود يعني زبان ملي را زنده كند و پس از چند سال كه زبان رسمي و سياسي عربي بود لهجه دري را جانشين آن سازد و همين امر بعد از او بي كم و كاست در دوره سامانيان دنبال شد و در نتيجه ادبيات وسيعي بوجود آمد و از ساير ملل اسلامي جدا گشت.

خد ما ت بزرگ وي به زبا ن فارسي د ري

او نخستين كسي بود كه شعرا را به سرودن شعر پارسي تشويق كرد و همين موضوع باعث رشد، گسترش و حفظ زبان فارسي شد. «يعقوب ليث صفاري» نخستين كسي بود كه زبان فارسي دري را ۲۰۰سال پس از ورود اسلام ، به عنوان زبان رسمي اعلام كرد و پس از آن ديگر كسي حق نداشت در دربار او به زباني غير از فارسي سخن بگويد. در كتاب «تاريخ زبان فارسي» آورده است:«.... در سال 254 هجري، يعقوب ليث صفار، دولت مستقل را در شهر زرنج تاسيس كرد و زبان فارسي دري را زبان رسمي كرد كه اين رسميت تا كنون ادامه دارد . در منابع كهن نيز از اين رويداد نام برده شده است. نويسنده «تاريخ سيستان» چنين روايت كرده است: يعقوب فرا رسيد و بعضي از خوارج كه مانده بودند ايشان را بكشت و مال‌هاي ايشان بر‌گرفت. پس شعرا او را شعر گفتندي به تازي:
قد اكرم الله اهل المصر و البلد
بملك يعقوب ذي الافضال و العدد
چون اين شعر بر‌خواندند او عالم نبود، در نيافت، محمد‌بن و صيف حاضر بود و دبير رسايل او بود و بدان روزگار نامه پارسي نبود، پس يعقوب گفت: چيزي كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟
محمد وصيف پس شعر پارسي گفتن گرفت و اول شعر پارسي اندر عجم او گفت.
دكتر حسن باغ بيدي زبان‌شناس، درباره صحت اين موضوع كه يعقوب ليث، زبان فارسي دري را رسمي كرد، مي‌گويد: من اين مطلب را تاييد مي‌كنم. البته رسمي شدن نه به اين معنا كه حالا رواج دارد بلكه به اين معنا كه او نخستين كسي بود كه شعرا را به شعر پارسي گفتن تشويق كرد و همين موضوع باعث رشد، گسترش و حفظ زبان فارسي شد. يعقوب در سال 254 هجري قمري زبان فارسي را رسمي كرد و از آن زمان تا‌كنون 1171 سال است كه اين زبان، زبان رسمي است.
دكتر «مهدي محبتي»، مسوول بنياد دائره المعارف اسلامي، نيز در تاييد رسمي شدن زبان فارسي توسط يعقوب ليث صفاري مي‌گويد: « تا عهد يعقوب ليث، زبان رسمي حكومت‌ها ، زبان عربي بود. زماني كه شاعري شعري به زبان عربي براي او خواند او معناي شعر را در نيافت و آن جمله معروف را گفت كه «چيزي كه من درنيابم چرا بايد گفت؟ » و دستور داد كه زبان فارسي زبان رسمي جامعه شود و پس از آن ديگر كسي حق نداشت در دربار او به زبان عربي سخن بگويد. پس از او هم سامانيان و آل بويه اين زبان را گسترش دادند و از نابودي آن جلوگيري كردند.
نويسنده «تاربخ زبان پارسي »، درباره ريشه‌هاي اين زبان نوشته است:
فارسي، يا پارسي دري يعني رسمي، دنباله فارسي ميانه زردشتي است، اين زبان كه از زمان يعقوب ليث صفاري زبان رسمي ... شده، به تدريج جانشين ديگر زبانها... يعني سغدي، سكايي، خوارزمي و بلخي شد و در منطقه وسيعي از جهان، از هندوستان تا اروپا و از درياي خوارزم تا خليج فارس رواج يافت. در فاصله ميان سقوط ساسانيان و روي كار آمدن صفاريان، زبان علمي زردشتيان پارسي ميانهٌ زردشتي، وزبان علمي مانويان فارسي ميانهٌ مانوي و پهلوي اشكاني مانوي و سغدي مانوي، و زبان علمي مسلمان عربي بود.دولت ساماني به رواج زبان پارسي علاقه مند بود و دولت غزنوي، پارسي را در هندوستان رايج كرد. زبان فارسي در دربار مغولي هند، زبان رسمي بود. رواج پارسي در هند سبب شد زباني به وجود آيد به نام اردو كه زبان رسمي دولت پاكستان شد و به الفبايي كه از الفباي پارسي گرفته شده، نوشته مي شود.

زباني كه در هند، آن را هندوستاني مي نامند و به الفبايي كه از الفباي سنسكريت گرفته شده، نوشته مي شود، با اردو يك منشأ دارد. سلجوقيان زبان پارسي را در آسياي كوچك رايج كردند. در دولت عثماني زبان پارسي رايج بود. برخي از سلاطين عثماني چون محمد فاتح و سليم اول به پارسي شعر سروده اند. دكتر «محسن ابوالقاسمي» ادامه مي‌دهد: تسلط استعمار بر كشورهاي شرق سبب شد كه از رواج فارسي كاسته شود. فارسي دري امروز در افغانستان، تاجيكستان و ايران رايج است. در هر سه كشور از اوايل قرن بيستم مسيحي، وضعي براي زبان فارسي پيش آمده كه باعث شده است فارسي رايج در هر يك به راهي بيفتند كه به تدريج آنها را از هم جدا خواهد كرد.

زند گي و مرد ا نگي ليث صفا ري

 من ا ین پا د شا هی وگنج ر ا ا ز سر عیا ر ی و شیر مرد ی بد ست آ و رده ا م نه ا زمیرا ث پد ر یا فته ا م . (ازسخنا ن یعقوب لیث ) تا ر یخ آ ئینه تما م نما ی ا ز مبا رزا ت ، کا رنا مه ها وقهرما نا ن و مردا ن تا ریخ بوده وا نسا ن خود سا ز ند ه تا ریخ جا معه ا نسا نی خویش ا ست .یکی د یگرا ز آ زا د گا ن و طن عزیزما وموسس ا ولین دو لت صفا ر ی کشورما د ر سال ( 290 – 245 ق ) یعقو ب لیث صفا ری ا ست .وی د ریک خا نوا ده فقیر مسگرزاده شد و د ر شهر ز رنج د ر طفو لیت شا گرد رویگرشد .د رآ نجا ازابتدای جوانی با عیاران و جوانمردان وطندوستان که برضد ظلم وستم زمامداران عیاش عباسیان میر زمیدند آشنا و داخل حلقه آنان گردید. وی بزودی در حلقه عیاران آنجا نظربشهامت و شجاعت و کفایت و کاردانی بدرجه فرماندهي رسید تا اینکه در سال 269 هه ق ولایات کشوربوی بیعت کرده وی را بعیث رهبر خویش برگزیدند.این امر در بار بغداد را بوحشت و تشویش انداخت .

او سخت دوستدار فرهنگ واد ب کشور بود.  چنانکه روزی که بر دشمنانش پیروزی یافته بود. شاعرانی او را بزبان عربی ستوده و اشعار شانرا بزبان عربی بحضورش خواندند که یعقوب آنرا نه پسندیده گفت: < چیزیکه من اندر نیابم چرا باید گفت. باید بزبان خودم سخن گفت .> زبان وی دری بود که آنرا سخت گرامی میداشت. وی را میتوان از حامیان بزرگ فرهنگ و ادب دری دانست که در دوره او و تا قرن های بعد از وی جانشینانش بر سیرت و کردار او رفتند و فرهنگ و ادب دری را پاس داشتند و در دوره < صفاریان > فرهنگ و ادب بمدارج تکاملی اش رسید . که نام نامی یعقوب لیث صفار ی همیشه در تاریخ کشور مان چون اختر فروزان میدرخشد.

يــعـقــوب٫ پــورلــيــث٫ ابــر مــرد سـيـســتـــان

زيبــــــاتـــريـن حـــماســه دوران بـــيــافـــريد

آزاد مـــــــــرد رويــــــگـــر مـلـك نـيـــــــمـــــروز

در جســم سـرد مـهـد كــيان٫ جــــان بيافريد

نــاگـــه در آن ســـيــاهــي و انــدوه بـيـكـــران

بــــرخـــاســـت پــــور رويـــگـري مـرد كـارزار

در پـيـش روي دشــمن بيـگــانـــــه ايســـــتاد

چـــون كـوه بـي تـزلـزل و سرسخت و اسـتوار

روزي خـــلـيــفــه داد پــيــامـــي بــه پــورليـث

كـاي شـيــر مـرد رزمي پر خشم و كينـه توز

گــر بــگــذري ز جــنــگ و دم از آشــتــي زني

بـخـشــم تـــو را حــكومــت مـكران و نيمروز

آيــنــــده ســاز كـشــــور خراسان جــواب داد

كـــامــروز فـر و بخـت مـرا يــار و بنـده است

فـــردا اگـــر شـكسـت خـورم از سپــاه تــــــو

غم نيست٫ زانكه نان و پيازي بسنده است

روزي اگـــر شــكســت دهــم لشــكر تـــو را

آنـــــروز٫ روز فـــــرّخ و پــيـــروز مـــــن بـــود

گــــوينــد٫ بـر خــليفــه بيــــايد اگـر شكست

يـعـقـوب لــيـث٫ فــاتــح و لـشكر شكن بود

جــز جــنـگ اي خـليفـه بغـداد٫ چـاره نيست

زيـرا بــه فـكر خصم٫ كس ايمــن نمـي شود

آمــــاده بـاش از پــي پــيـكـار ســرنــوشــت

يعــقـوب ليـــث بنــده دشــــمن نمــي شود

خواهم كه بند بنـدگيــت را به دست خويـش

از دســــــت و پــــاي مــتی آزاده وا كنـــــم

يــا مــي رهـانـم از كــف بيـگــانــه٫ مـلـك را

يـــا جـان خـويـــش در ره مــيهـــن فـــداكنـم

مــن مـرد كـــارزارم و باكـم ز مـــرگ نيسـت

مــردن بــراي حفـــظ وطـــن٫ زنـــدگـــي بـود

تسـليـم چـون تـويـي نشـوم تا كـه زنــده ام

زان رو كـه مـرگ٫ خـوشـتـر از آن بــندگي بود

نقـش آفــــريـن آن هـمه آزادگـي و عــشــق

در راه عــشق خويـش٫ سرانجام جان سپرد

افـــشــــانـــد بـــذر رادي و آزادي و امــيـــــد

آن كشـتــــه را زمــانـــه بـــه آزادگــان سپرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:51  توسط علی  | 

جنبش شعوبیه:

به هنگاميکه عربان به سوی ايران زمين تاختند بر خلاف اصول اسلام که اوای برابری و برادری سر می داد شهرها و قلعه های بسياری را ويران بساختندو دودمانهای زيادی را ازميان برداشتند . عربان مال و ثروت توانگران و اغنيا را غارت نموده و غنايم وانفال نام نهادند و دختران و زنان ايرانی را در بازارهای حجاز به نامهايی بسان سبايا و اسرا فروختند و از کشاورزان و پيشه وران ايرانی که اسلام رانمی پذيرفتند به زور باج گرفته و نام جزيه بر ان نهادند . بديهی است که تمامی اين اعمال در سايه تازيانه و شمشير انجام می پذيرفت . اما ايرانيان نيز که به ويژه پساز تاسيس سلسله موروثی امويان به دست معاويه بن ابوسفيان که پايه های حکومت خويش رابرپايه برتری نژادی اعراب و تحقير غيرعربان بنا نهاده بود مورد ستم وازار بيشتری نسبت به دوران حکومت خلفای راشدين قرار گرفته بودند و بسيار پست شمرده می شدند و باانان بسان بندگان رفتار می گشت و موالی خوانده می شدند سکوت اختيار نکرده و از هرفرصتی سود جسته و برای بدست اوردن فر و شکوه پيشين خويش تلاش نموده و برای خلفادردسر فراهم می ساختند .

با توجه به مطالب بيان گشته ؛ در اين مقوله سخن وبحث برانست تا دو موضوع مورد بررسی قرار گيرد :

واژه موالی به چه معنااست و جنبش موالی چگونه به وجود امد و عوامل موثر در تکوين و يافت شدن ان چه بود ؟

شيوه های مختلف مبارزه موالی با سياستهانی نژادگرايانه و به دور ازتعليمات اسلامی اعراب چه بود ؟

بدين سبب در ابتدا تعريف مختصری از موالی واينکه به چه معنی است ارائه گشته و سپس واکنش ايرانيان در برابر اعراب را پيش ازبرپايی جنبش موالی خلاصه وار شرح داده و انگاه وارد بحث اصلی خواهيم گشت .

وجه تسميه موالی :

مولی که جمع ان موالی است در زبان عرب واجدچندين معنا است و يکی از  مفاهيم ان بنده می باشد ( زيدان ؛ جرجی ؛ تاريخ تمدن اسلام ؛ ترجمه علی جواهرکلام ؛ چاپ نهم ؛ تهران : اميرکبير ؛ ۱۳۷۹؛ ص۲۲۷) از سویدگر در برخی از کتابهای تاريخی و ادبی تمام ملل غير عرب که تحت تسلط عرب درامده بودند موالی خطاب گشته اند ( ممتحن ؛ حسينعلی ؛ نهضتشعوبيه؛ چاپ دوم ؛ تهران : باورداران ؛ ۱۳۶۸؛ ص۱۳۲) همچنين اعراب هرگاه مالک ؛ بنده خويش ازاد می ساخت؛ ارتباط و پيوستگی ميان اين دو را پس ازازادی ( ولا ) و بنده ازادشده را مولی می خواندند . چنانکه زيدبن حارثه را مولای پيامبر می گفتند چونکه محمد(ص) اورا ازادنموده بود ( همان ؛ص۱۳۱)و البته با توسعه وپيشرفت اسلام به سبب زياد گشتن بندگان ازادشده اعراب ! طبقه اجتماعی نوينی تحتعنوان موالی پديدار گرديد . ( همان ؛ ص۱۳۳) با اغاز دوران حکومت امويان که حکوت اسلامی کاملا به سلطنتی سياسی تبديل گشت و حکومتی متعصب در عربيت بنيان گرفت غيرعربان مقام ومنزلتی بسيارپست و پايين يافتند و چه اهل ذمه و چه تازه مسلمانان غيرعرب از کارگزاران اموی جور وستم بسيار ديدند و رسما از سوی خاندان اموی لقب موالی دريافتند . با توجه به مطالب گفته شده می توان اذعان داشت که موالی طبقه وگروهی در جامعه اسلامی ان روزگاران بودند که نژاد و تباری غير عرب داشتند و ميهنانان تحت سلطه اعراب درامده بود و البته اين طبقه لزوما مسلمان نبودند و در ميان اينان از اهل ذمه نيز يافت می شد و از نظر مقام و موقعيت اجتماعی پس از بردگان وکنيزکان در پست ترين طبقه اجتماع قرار می گرفتند .
__________________
واکنش ايرانيان دربرابر اعراب پيش از اغاز جنبش موالی :

هنوز دوسالی از شکست لشگريان ايران از سپاهيان عرب در نبرد روی داده به جنگ نهاوند سپری نگشته بود که عمربن خطاب خليفه دوم در مسجد مدينه ترور و کشته شد ( ذی الحجه سال ۲۳ هجری ). ضارب او فردی ايرانی به نام فيروز و نامور به ابولولو بود که گويا در نبرد جلولا اسير دست اعراب گشته بود . ( زرين کوب ؛ عبدالحسين ؛ تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ چاپ هشتم ؛ تهران :اميرکبير ؛ ۱۳۷۹ ؛ص۳۴۱) طبری زادگاه وی را نهاوند می داند (طبری ؛ محمدبن جرير ؛تاريخ طبری ؛ ترجمه ابوالقاسم پاينده ؛ جلد سوم ؛ چاپ دوم ؛ تهران : اساطير ؛ ۱۳۶۵؛ ص۲۶۳). و اليته می توان کشته شدن خليفه به توسط فردی از تبار ايرانيان را نشانه ونمادی از خشم کينه ايرانيان نسبت به اعراب برشمرد . از سوی دگر در شهرها و مناطق مختلف ايران هرگاه فرصتی مهيا می گشت مردم سر به شورش و طغيان برمی داشتند . به عنوان نمونه می توان به شورش مردم کوره شاپورخواست و کازرون پس از مرگ عمربن خطاب اشاره داشت . ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۴۸) بعد از قتل عثمان نيز و همچنين هرزمان که شهرهای بصره وکوفه تعويض حاکم را به خويش می ديدند در نقاط مختلف ايران نهضتها و قيامهای محلی رخ می داد . به عنوان نمونه می توان شورش مردمان شهر استخررا پس از مرگ عثمان گواه اورد . ( همان ؛ ص ۳۴۹ ) حتی به عهد خلافت علی (ع) خراسان صحنه قيام و شورش بود و مردمان شهرهايی بسان نيشابور از پرداخت جزيه و خراج به اعراب خودداری نمودند . ( همان ؛ ص۳۵۱) به هرحال می توان قاطعانه بيان داشت که ايران وايرانيان تا مدتها پس از شکست نهاوند و حتی به ايام خلافت عثمان وعلی (ع)روزگار را به رخوت وسستی  سپری نکردند و همواره به مبارزه وجدال با اعراب مهاجم مشغول بودند .

چگونگی و علل برپايی جنبش موالی :

با شهادت علی ابن ابيطالب (ع) در مسجد کوفه خلافت معاويه بن ابوسفيان اغاز می گردد . فردی که با حلم و تدبير خويش خلافت به دست امده با کيد و مکر را به حکومتی موروثی در ميان خاندان خويش مبدل ساخت و خلافت اسلامی را به حکومتی کاملا عربی و برپايه تحقير ملل غيرعرب استوار ساخت . ( نهضت شعوبيه؛ ص ۱۴۶و تاريخ ايران بعد ازاسلام ؛ ص۳۵۲) در واقع حکومت امويان را چيزی به جز ارتجاع و بازگشت به جاهليت عرب پيش از اسلام نمی توان ناميد ؛ زيرا به جز دوره کوتاه مدت خلافت عمربن عبدالعزيز تمامی خلفای اين سلسله خشونت وتنفر نسبت به موالی و غيرعربان را پيشه خويش کرده بودند ( تاريخ ايران بعداز اسلام ؛ ص ۳۵۳) و اين همه در حالی بود که پيامبر اکرم فرموده بود ( لا فضل لعربی علی العجمی الا بالتقوی ) . امويان رااعتقاد براين بود که فقط کسی که خون خالص عربی در رگ و ريشه اش باشد سزاوارفرمانروايی خلق است و ساير نژادها برای خدمت به اعراب و انجام کارهای پست افريده شده اند (نهضت شعوبيه؛ ص ۱۴۵)

با توجه به چنين طرز تفکری که در ذهن اعراب و به ويژه امويان ريشه دوانيده بود طبيعی بودکه ستم وجور و اهانتهايی گسترده نسبت به موالی انجام گيرد . برخی از اين موارد ستم و تحقيربرای اثبات صدق گفتار در ذيل می ايد :

- اعراب بر موالی مباهات می نمودند که ما شما را از بردگی و اسارت ازاد ساختيم و از کفر و شرک و پليدی نجات داده و به اسلام رهنمون ساختيم . ما شما را با شمشير سعادمند ساختيم و با زنجير به بهشت کشانديم . پس همين دليل کافيست تا بدانيد ما از شما برتريم . ( همان ؛ ص ۱۴۶)

ـ اعراب معمولا کارهايی را برعهده موالی می نهادند که از اهميت واعتباری برخوردار نباشد . به عنوان نمونه شغل قضاوت به هيچ عنوان به موالی واگذارنمی گرديد ؛ چرا که به عقيده عرب اين قبيل مقامات شايسته مردم پدردار و با خانواده بود و کسی بايد دارای اين مقام گردد که اصل و نسب پرافتخاری داشته باشد ( تاريختمدن اسلام ؛ ص۶۸۹)

- اقتدا نکردن اعراب به موالی در خواندن نماز از ديگرموارد پست شماری موالی محسوب می شود . و جالب انست که اگر هم بالفرض اعراب به موالی اقتدا می نمودند به انان می گفتند که برای فروتنی و تواضع نسبت به خداوند چنين کاری انجام داده ايم . ( همان ؛ ص ۶۸۹)

- عربان به هنگام مهمانی موالی را ولواينکه دانشمند و متقی و مومن بود اجازه نشستن بر سر سفره نمی دادند و  او را برسر راه می نشاندند تا همگان دريابند که او از اعراب نمی باشد . ( نهضت شعوبيه؛ ص۱۴۶)

- معاويه بن ابو سفيان بدان حد موالی را پست می شمرد که از بيم انکه انان به سبب افزون گشتن تعدادشان دردسرساز گردندتصميم به نابودی و سربه نيست نمودن انان و يا حداقل برخی از انان گرفت ليکن سرانجام بر اساس مشورت يارانش از اجرای چنين تصميمی خودداری نمود . ( همان ؛ ص۱۴۸) به واقع از اين جريان می توان به عمق تفکر نژادپرستانه عربان پی برد ؛ خليفه مسلمين به حدی اين موضوع به ذهنش لانه کرده است که انگار می خواهد هزاران گوسفند را سر ببرد وهيچ عيبی هم در اين عمل نمی بيند .

- اعراب موالی را به کنيه صدا نمی کردندو موالی را از داشتن کنيه منع می ساختند ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص ۲۲۸) در حاليکه يکیاز رسوم و افتخارات اعراب خواندن يکديگر به کنيه بود .

- عربان با موالی هرگز در يک رديف راه نمی رفتند و انان را علوج يعنی خدانشناس ها و نادانان میخواندند . ( همان ؛ ص۲۲۸ )

- اگر کسی از اعراب می مرد موالی را اجازه نمیدادند تا به همراه ديگران بر ان ميت نماز گذارند . ( همان ؛ ص۶۶۹)

- حجاج بن يوسف حاکم عراق به روزگار امويان بر دستان موالی داغ می نهاد و نشان می گذاشت تا ازساير طبقات شناخته شوند . ( نهضت شعوبيه؛ ص۱۴۹)

- حجاج پس از شکست دادن ابن اشعث ؛ ان دسته از موالی را که در معيت اوبودند دستگير نمود و برای انکه انان را پراکنده سازد و از اجتماع مجددشان جلوگيرینمايد دستور داد تا به دست هريک از انان نام سرزمينی را که بدانجا تبعيد می شوندخالکوبی نموده و داغ زنند . ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص۲۲۸)

- اعراب به هنگاميکه چيزی می خريدند و به خانه بازميگشتند اگر در ميان راه با يکی از موالی روبرو میگشتند او را مکلف می کردند تا وسايل را به مقصد رساند ( نهضت شعوبيه؛ ص ۱۵۲)

- اگر عربی پياده بود و فردی ازموالی را سواره می ديد مولی را وادار می ساخت تا مرکب خويش را در اختيار او قراردهد . (همان ؛ ص۱۵۲)

- اعراب زن دادن به غير عرب را نوعی بردگی و بندگی وننگ می دانستند ؛ انان حاضر بودند حتی دختران خويش را به افرادی از پست ترين قبايل عرب شوهر دهند اما به هيچ وجه رضا به ازدواج انان با فردی از عجم نمی دادند . ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص ۷۰۰ )

- موالی اجازه نداشتند بدون اجازه اربابان سابق ؛دختران خويش را شوهر دهند . ( همان ؛ ص ۷۳۱-۷۳۲)

- به هنگام نبرد ؛ اعراب موالی را با پای پياده و شکم گرسنه به اوردگاه می بردند و به انان اجازه سوار گشتن بر اسب و شتر را نمی دادند و پس از جنگ حتی اندک سهمی از غنايم به انان نمی دادند .

با توجه به موارد فوق و صدها نمونه مشابه دگر و اينکه کار غرور و خودپسندی اعراب درعصر امويان به حد افراط رسيد بزرگ زادگان و ازادگان ايرانی را طاقت به سرامد و به قصد انتقام برخاستند . و البته برای پيروزی به دو گروه تفکيک گشته و دوروش متفاوت را درپيش گرفتند :

۱ -شعوبيان که اشکارا بر ضد برتری عرب به مبارزه فرهنگی روی اوردند و مبارزات کلامی را پيشه خويش ساختند و مدعی گشتند که عربرا نه تنها هيچ مزيتی بر اقوام ديگر نيست بلکه خود از هر مزيتی عاری است .

۲ -طرفداران مبارزه مسلحانه که با ال علی (ع) و خوارج و ساير دشمنان بنی اميه همدست گشتند و به نبرد روياروی با امويان دست يازيدند.
الف : نهضت شعوبيه :

در مورد واژه شعوبی و علل اطلاق اين نام به مبارزان کلامی و فرهنگی برعليه دعاوی نژادپرستانه اعراب دلايلی چند از سوی مورخان بيان گشته است . از جمله استناد مخالفان برتری طلبی اعراب به ايه ای از ايات قران کريم را سببی بر اين امر بر شمرده اند.

«يا ايهاالناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ؛ ان اکرمکمعندالله اتقيکم ...»

«ای مردمان ؛ ما شما را از مردی و زنی افريده ايم واينکه شما به ملل و قبايل تقسيم شده ايد برای انست که يکديگر را بشناسيد . همانا درپيشگاه خداوند هرکه پرهيزگارتر است بزرگوارتر است ... »

از سوی ديگر برخی مورخان نيز واژه شعوبی را برگرفته از شعوب که جمع شعب است می دانند و شعب خود عبارت از گروه يا قوم يا ملتی است که تعداد افرادش از قبيله و طايفه و عشيره افزونتر باشد . ( نهضت شعوبيه؛ ص ۱۹۷) اما انچه روشن است بيشترمورخان و اگاهان به تاريخ سده های ابتدايی اسلام را اعتقاد بر انست که کاربرد يافتن واژه شعوبيه برای اين مبارزان وادی فرهنگ و عقيده استناد انان به ايه يادگشته در سطور فوق بوده است .

به هر حال شعوبيهاکسانی بودند که ادعای برابری تمامی اقوام را داشتند و تفاخر و نژادپرستی عربان رادر ضديت کامل با قوانينن اسلامی دانسته و ان را يکسره مردود می دانستند ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۴) دعاوی اين گروه که به اهل تسويه نيز نامور گشته بودندبهانه ای گرديد برای طبقات ناراضی و پرجوش و خروش موالی که نه تنها برتری فطری اعراب را انکار نمايند بلکه اقوام عرب را پست تر از ديگر اقوام بدانند . شعوبيان رااعتقاد و ادعا بر اين بود که عربان در طول تاريخ حکومتی نداشته اند و قدرتی به هم نرسانيده اند و صنعت و هنری را به جهان نبخشيده اند و علم وحکمتی را به دنيا نداده اند و اين قران و ايين اسلامی که سبب تفاخر اعراب گرديده است اختصاصی به اعراب ندارد و قران خود با اين ادعای متعصبانه مخالف است و انرا گزاف و ناروا می داند . (همان ؛ ص۳۸۴)

همچنين ؛ شعوبيان اعتقاد و افتخار عربان در مورد نسب و شجرهنامه خويش را مورد تمسخر و ريشخند قرار می دادند و به انان می گفتند چگونه است که نسب و تبار خويش را مايه مباهات و افتخار می دانيد در حاليکه به روزگار جاهليت به عقد و ازدواج مقيد نبوديد و يکی از انواع ازدواجتان اين بود که يک زن در يک زمان چندين شوهر داشت ؟( نهضت شعوبيه؛ ص ۲۰۵) در حقيقت شعوبيان اينگونه سخنان را بی پروا و گستاخانه در اشعار خويش می گفتند و در کتابهای خويش می نگاشتند و اين امر به ويژه در اواخر عهد اموی رواج بسيار يافت ( تاريخ ايران بعد ار اسلام ؛ ص ۳۸۵) و البته با اغاز خلافت عباسيان اين صداهای مخالف بلندتر گرديد و شدت بسيار يافت ( نبئی ؛ ابوالفضل ؛ نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخايران ؛ مشهد : دانشگاه فردوسی ؛ ۱۳۷۶ ؛ ص۶۹ )

از سويی دگر شعوبيان رسوم وادابی را که خاص اعراب بود و به اسلام ربطی نداشت و از رسوبات بازمانده عصر جاهليتبه شمار می رفت مکررا مسخره می نمودند و شيوه اعراب را در جنگ و صلح و همچنين رسم انان در سخنرانی و شعر را مورد طعن قرار می دادند و حتی بلاغت اعراب را که بدان بسيار می نازيدند ناچيز دانسته و خشونت اواز و موسيقی انان را نشانه ای برای همنشينی و همخويی انان با شتر می دانستند . ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۵) انان همچنين زبان پارسی را نيز وسيله ای در جهت تفاخر خويش بر اعراب قرار دادند وکتابهايی نظير کليله و دمنه ؛ تاج نامه ؛ ايين نامه ؛ خداينامه ؛ ويس و رامين ؛هزارافسان ؛ فهلويات و ترانه های خسروانی را که هنوز از اسيب روزگار به دور مانده بودند را به عربی ترجمه نمودند ( همان ؛ ص ۳۸۵ ) و البته شعوبيان گاها در تاييدفضايل و برتری عجم بر عرب به جعل حديث دست می یازيدند ؛ کاری که به عينه از سوی عربان نيز برای معارضه با شعوبيان انجام می گرفت . ( همان ؛ ص۳۸۷ )

شعوبيان چون مباهات عربان به شعر و ادب را ديدند به سرودن اشعار به زبان عربی نيز رویاوردند و فخر و مباهات خويش را دران اشعار جای دادند ( نهضتهای سياسی مذهبی درتاريخ ايران ؛ ص۷۸) از نامورترين مشاهير شعوبی که چکامه سرايی در مخالفت با برتریطلبی اعراب را وجه همت خويش قرار داد اسماعيل بن يسار سنايی است که به تعصب و ايراندوستی شهره گشته بود ( همان ؛ ص۷۸) و داستانهای بسياری از بی پروايی و گستاخانه سخن گفتنش نقل گشته است ؛ از جمله در تواريخ امده است که وی به روزگار حکومت هشام بنعبدالملک اموی به نزدش رفته و شعری خواند که دران از عظمت و بزرگی نژاد و تبارايرانی سخن بسيار رفته بود و گفته بود کيست به مانند خسرو و شاپور و هرمزان در خورفخر و تعظيم باشد ؟ و هشام نيز در پاسخ درحاليکه بسيار اشفته و خشمگين گشته بوددستور تازيانه زدن او را صادر نمود . (زرين کوب ؛ عبدالحسين ؛ دوقرن سکوت ؛ تهران :سخن ؛ چاپ نهم ؛ ۱۳۷۸ ؛ ص۳۰۰ )

از ديگر نامداران شعوبی که اشعار بسياری رادر مدح عجم و هجو اعراب سرود و در بسياری از اين اشعار مکررا شترچرانی و موش خواری اعراب را به انان گوشزد نمود بشار بن برد می باشد ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۵) که سرانجام در روزگار حکومت مهدی عباسی به زنديق بودن متهم گرديد و کشته شد . ( نهضت شعوبيه؛ ص ۲۲۹)

اما در معرفی نامداران شعوبيه به هيچ وجه نمی توان از نام ابن مقفع به اسانی گذر نمود . ابومحمد عبدالله بن مقفع که از بزرگان شعوبی در اواخر دوره اموی و اوايل عهد عباسی به شمار می رود کتابهایی بسيار و از جمله کتابهای ايين نامه ؛ خداينامه ؛کليله و دمنه ؛ ادب الکبير و ادب الصغير را از پهلوی به عربی ترجمه نمود . اما اونيز سرانجام فرجامی ناخوش را به جان خريد و به عصر خلافت منصور عباسی و بنابر اشارهاو به دست سفيان بن يزيد بن مهلب حاکم بصره به اتهام کفر و زنديق بودن دست و پا يش بريده گشت و به تنور روشن وسوزان انداخته شد . ( همان ؛ ص۲۵۲)

اما در مورداينکه شعوبيان در زمره کداميک از گروهها و فرقهای اسلامی بودند سخن بسيار است و نمیتوان انان را در زمره فرقه ای مشخص و ويژه برشمرد . زيرا انان در تمامی گروههای که امويان و سياستهايشان را بر نمی تابيدند حضور داشتند ؛ در حقيقت شعوبيان راطرفدارانی بسيار در ميان شيعيان و خوارج و معتزله و ... بود. ( تاريخ ايران بعد ازاسلام ؛ ص۳۸۶) به عنوان نمونه در مورد رابطه مکتب تشيع با مسلک شعوبی می توان اظهارداشت چون پناهگاه هردو ايران بوده است و همچنين تبليغات شيعی برپايه رفق و مدارا باتمامی مسلمانان و شايسته دانستن خاندان پيامبر برای خلافت ؛ ( به دور از ادعای عربکه خلافت را حق عرب می دانست )انجام می گشت زمينه نزديکی هواداران شيعی و شعوبی مهيا گرديد . ( نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ ص۷۵) و در رابطه انان باخوارج نيز می توان اعتقاد خارجيان را که خلافت را ويژه اعراب و قريش نمی دانستد وهرکسی را که متقی تر و مومن تر بود ؛ شايسته خلافت می پنداشتند( همان ؛ ص۷۶) سبب ساز نزديکی اين دو فرقه دانست .

اما به طور کلی انچه روشن است اينست که شعوبيان مراحل مختلفی را با فراز و فرود بسيار گذراندند به گونه ای که در ابتدارهبران شعوبی بر اصل برابری ملتها تکيه داشتند و خود را اهل تسويه يعنی طرفدارانبرابری عرب و عجم می دانستند که اين زمان دوران اوج و شکوفايی انان بود. زيرا بااينگونه استدلال و منطق هم حمايت و پشتيبانی اسلام و مسلمانان راستين را پشت سرخويش حس می کردند و هم امويان را که سياست برتری نژادی داشتند مستقيما با منطق اسلامی مورد حمله قرار می دادند . و ليکن ؛ اندک اندک و در پی ادامه يافتن سياست خشن نژادی امويان خط سير نهضت به سوی اثبات فضيلت و برتری عجم بر عرب ميل نمود وشعوبيان دقيقا به کاری دست يازيدند که اعراب را به سبب اجرای ان مورد اعتراض قرارمی دادند و در واقع باورهای نهضت شعوبی از اصل تسويه به اصل تفضيل سير نمود و حتی برخی از شعوبيان دين اسلام را چون منتسب به عربان بود کنار نهادند ( نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ ص۷۴) و بدين ترتيب مرام شعوبی که در مرحله اول نهضت طرفداران بسياری يافته بود و حتی از ميان اعراب بسيار بودند که پشتيبان شعوبی گری بودند بسيار ناتوان گرديد .
__________________
ب: مبارزه های مسلحانه:

همانگونه که سابق بر این بیان گردید ایرانیان و موالی پس ازاینکه بر خلاف اصول تبلیغی اسلام مورد ستم و جور بسیار از سوی حکومت اموی قرار گرفتند و انواع و اقسام ازار و شکنجه را متحمل گشتند " رخوت و سستی راروا ندانسته و از هر فرصتی سود جسته تا به ارکان خلافت متعصب عربی ضربه وارد سازدتا شاید بتوانند به اندکی از حق و حقوق از دست رفته خویش دگربار دست یابند . عمده جنبش هایی که در ان موالی نقشی گسترده و پررنگ ایفا داشتند و با به دست گرفتن شمشیرو برکف گرفتن جان خویش از ان پشتیبانی لازم را مبذول داشتند به شرح ذیل می باشد :
__________________
 -قیام مختار :
مختار فرزند ابوعبیده ثقفی است و ابوعبیده از سرداران و سالاران لشگریان عرب به هنگام حمله به ایران زمین بود که در نبرد پل به زیر دست و پای پیلهای سپاهیان ایران له گشت و جان باخت ( مسعودی ، ابوالحسن علی بن الحسین ، مروج الذهب و معادن الجوهر ، جلد دوم ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، تهران : بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1347 ، ص79) انگونه که از تواریخ بر می اید مختار خود داعیه امارت و خلافت داشت و حتی بنا بر بعضی قراین و شواهد داعیه پیامبری و رسالت نیز داشت ، لیکن به هنگامیکه شور و اشتیاق مردمان کوفه را در مبارزه با بنی امیه در جهت خونخواهی حسین بن علی (ع) و توبه به سبب عدم پشتیبانی و حمایت از نواده پیامبر اکرم در واقعه کربلا را به چشم دید، برای انکه بتواند انان را جذب خویش سازد ، دعاوی انان را تایید و انان را مورد حمایت خویش قرار داد . ( تاریخ ایران بعد از اسلام ، ص356) و انگاه به علی بن حسین (ع) نامه ای نگاشت و خواستار ان گردید که به نام او تبلیغ نماید ، لیکن علی بن حسین (ع) درخواست مختار را با بیان اینکه مختار خاندان علی (ع) را بهانه و وسیله ای جهت جلب توجه مردمان کوفه و عراق قرار داده است رد نمود . ( مروج الذهب و معادن الجوهر ، ج2 ، ص79 ) مختار نیز به ناچار روی به سوی محمد حنیفه دیگر فرزند علی بن ابیطالب (ع) نمود و تبلیغ به نام او را خواستار گردید ( نهضتهای سیاسی مذهبی در تاریخ ایران ، ص 22) و که مورد پذیرش محمد حنیفه قرار گرفت و بدین ترتیب مختار خویشتن را نماینده و فرستاده محمد بن علی (ع) معرفی نمود و بدینسان اهل کوفه که پس از مرگ یزید بن معاویه با عبدالله بن زبیر پیمان بسته بودند از پیمانشان با فرزند زبیر پشیمان گشته و بیشترشان به گرد مختار جمع گشتند . ( تاریخ ایران بعد از اسلام ، ص 357) و البته در تواریخ امده است که حتی محمد حنیفه نیزاز دعاوی مختار بیمناک گشته و از حمایتش پشیمان گردید لیکن به سبب بیم از تنها و بی یاور ماندن و گرفتار گشتن به دست عبدالله بن زبیر از تصمیم خویش مبنی بر لعن نمودن و طرد ساختن مختار منصرف گشت و از اجرای ان خودداری نمود . ( مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2 ، ص 80)

اما به هرحال مختار چون با مردم بر پیروی از قران و سنت پیامبر و خونخواهی حسین بن علی (ع)و دفاع از ضعفا و مظلومین بیعت می داشت علاوه بر حمایت مردم کوفه و توابین ، پشتیبانی موالی را نیز که در حقیقت در زمره ضعفا و ستمدیدگان به شمار می امدند به دست اورد ( تاریخ ایران بعد از اسلام ، ص 357) این موالی که در لشگر مختار گرد امدند بیش از سایر یاران او حس نفرت و کینه نسبت به خاندان اموی را در سینه داشتند و گویند که تعداد موالی به حدی در سپاه مختار چشمگیر بود که عربان مخالف مختار بیان می داشتند که در لشگرگاه مختار حتی کلمه ای نیز به زبان عربی شنیده نمی شود (همان ، ص357) و برخی مورخان شمار انان را بیش از بیست هزارنفر یاد داشته اند ( نهضتهای سیاسی مذهبی درتاریخ ایران ، ص 22)

به هر حال روشن است که موالی که به ویژه در کوفه بسیار بودند مورد دلجویی مختار قرار گرفتند و مختار به انان اجازه سوار گشتن بر اسب داد و از غنایم جنگ نیز به انان سهم داد واما شگفت انجاست که مختار اگر خیانت و دورویی از اشراف و بزرگان عرب می دید اموالشان را مصادره می کرد و به موالی می بخشید ( دوقرن سکوت ، ص97 و تاریخ ایران بعد از اسلام ، ص 357) و بین ترتیب با پشتیبانی سرسختانه موالی کار مختار پیشرفت بسیار یافت و او به غیر از کوفه ، دگر شهرهای عراق و سرزمینهای اذربایجان و ری و اصفهان را نیز به تحت انقیاد خویش در اورد .( تاریخ ایران بعد از اسلام ، ص 357) این قیام که به سال 65 هجری رخ داد سبب گردید بیشتر موثران و مباشران واقعه کربلا نابود گردند و سرهای افرادی بسان عمرسعد و شمر بن ذی الجوشن و خولی و حفص بن عمر بن سعد به نزد محمد حنیفه فرستاده شود ( رضایی ، عبدالعظیم ، تاریخ ده هزار ساله ایران ، جلد دوم ، تهران : اقبال ، چاپ دوازدهم ، 1379 ، ص194)

لیکن سرانجام توجه و اعتماد بیش از حد او یه موالی و مردمان غیر غرب سبب گردید که اشراف عرب و حتی بنا به روایاتی محمد حنیفه از او رویگردان شوند و نهضت او را بیشتر نهضتی ضد عربی بپندارند و در نتیجه به مصعب بن زبیر دشمن و مخالف سرسخت مختار بپیوندند و مقدمات شکست او را فراهم اورند ( نهضتهای سیاسی مذهبی در تاریخ ایران ، ص22) واین نظر زمانی موکدا تایید می گردد که مورخ می یابد پس از شکست مختار از مصعب ، هشت هزار نفر از لشگریان او تسلیم گشته اند ، اسرایی که حتی یک دهمشان نیز عرب نبوده اند ( دو قرن سکوت ، ص96) اما این نهضت که بیش از شانزده ماه و بنا به روایتی بیش از هجده ماه به طول انجامید ( جهت اطلاعات بیشتر رجوع کنید به نهضتهای سیاسی مذهبی در تاریخ ایران ، ص 22 و دوقرن سکوت ، ص 96) اثرات بسیار زیادی درپی نهاد و به موالی یاد داد که می توانند بر ضد حاکمان مستبد و ستم پیشه اموی واکنش نشان دهند و به دفاع از خویش بپردازند .
__________________
 -شورش عبدالرحمن بن محمد بن اشعث :

عبدالرحمن بن محمد بن اشعث سردار اموی که از خویشان و نزدیکان حجاج بن یوسف حاکم عراق بود و از سوی او حکومت سیستان را برعهده داشت به سال 81 هجری مخالفت با حجاج و به پیرو ان بنی امیه را پیشه خویش ساخت. وی در اندک زمانی سیستان و کرمان و بصره و فارس را به زیر کنترل خویش دراورد اما سرانجام در نبرد روی داده در منطقه دیرالجماجم شکست را پذیرا گشت و به نزد رتبیل حاکم زابلستان ، با نظر به سابقه اشنایی ، پناه برد ، اما رتیبل از بیم حجاج پناهنده خویش را دستگیر و به سوی عراق گسیل داشت لیکن در میانه راه ابن اشعث از بیم شکنجه های خوفناک حجاج خود را از پشت بامی به زمین انداخت و مرد . ( تاریخ ایران بعد از اسلام ، ص 360 و نهضت شعوبیه ، ص 151)

در این شورش نیز بسان قیام مختار موالی حضوری گسترده داشتند . نارضایتی از خلافت اموی و همچنین بیعت ابن اشعث با حسن بن مثنی نواده علی بن ابیطالب (ع) سبب گشت تا موالی که باوجود اسلام پذیرفتن همچنان خراج اهل ذمه را پرداخت می نمودند به لشگریان ابن اشعث بپیوندند ( تاریخ ایران بعد از اسلام ، ص360).

در تواریخ امده است که در لشگر ابن اشعث پهلوانی ایرانی به نام فیروز حضور داشت و دلاوری و بی باکی او موجبات نگرانی حجاج را تدارک دیده بود و این بیم به حدی بود که حجاج برای سر او ده هزار درهم جایزه نهاد . سرانجام فیروز پس از پذیرا گشتن شکست به نبرد دیرالجماجم به خراسان گریخت اما در انجا گرفتار ابن مهلب گشت و به سوی حجاج گسیل داشته شد و حجاج نیز او را با شکنجه هایی بسیار سخت و دهشتناک به قتل رساند . ( دو قرن سکوت ، ص16 و نهضت شعوبیه ، ص151)
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد، و درد آلود فریادی
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:42  توسط علی  | 

                 بنام خداوند جان وخرد                    کزین برتراندیشه برنگذرد

نوروز

ديباچه
انسان، از نخستين سال هاي زندگي اجتماعي، زماني که از راه شکار و گردآوري خوراک هاي گياهي روزگار مي گذراند، متوجه بازگشت و تکرار برخي از رويدادهاي طبـيعي، يعني تکرار فصول شد.  زمان يخ بندان ها موسم شکوفه ها، هنگام جفت گيري پرندگان و چرندگان را از يکديگر جدا کرد.  نياز به محاسبه در دوران کشاورزي، يعني نياز به دانستن زمان کاشت و برداشت؛ فصل بندي ها و تقويم دهقاني و زراعي را بوجود آورد. نخستين محاسبه فصل ها، بي گمان در همهً جامعه ها، با گردش ماه که تغيـيـر آن آسانتر ديده مي شد، صورت گرفت.  و بالاخره نارسايي ها و ناهماهنگي هايي که تقويم قمري، با تقويم دهقاني داشت، محاسبه و تنظيم تقويم بر اساس گردش خورشيد صورت پذيرفت.  سال در نزد ايرانيان همواره داراي فصل نبوده، زماني شامل دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده؛ و زماني ديگر تابستان هفت ماه ( از فروردين تا آبان) و زمستان پنج ماه ( از آبان تا فروردين ) بوده، و سرانجام از زماني نسبتاً کهن به چهار فصل سه ماهه تقسيم گرديده است. گذشته از ايران: "سال و ماه سغدي ها، خوارزمي ها، سيستان ها در شرق و کاپادوکي ها و ارمني ها در مغرب ايران، بدون کم و زياد همان سال و ماه ايراني است".

آغاز سال
مردم شناسان را عقيده بر اين است که محاسبه آغاز سال، در ميان قوم ها و گروه هاي کهن، از دوران کشاورزي، همراه با مرحله اي از کشت يا برداشت بوده و بدين جهت است که آغاز سال نو در بيشتر کشورها و آيـيـن ها در نخستين روزهاي پائيز، يا زمستان و يا بهار مي باشد.  آغاز سال ايرانيان، هر چند زماني دستخوش تغيـيـر گرديد ولي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و الا نبـيـاء و ابوريحان بـيـروني در آثار الباقيه گويند که آغاز سال ايراني، از زمان خلقت انسان ( يعني ابتداي هزاره هفتم از تاريخ عالم ) روز هرمز از ماه فروردين بود. وقتي که آفتاب در نصف النهار، در نقطهً اعتدال ربـيـعي بود، و طالع سرطان بود.  

 

پيدايش جشن نوروز
در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند.  شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود : 

جهان انجمن شد بر تخت اوي               از آن بر شده فره بخت اوي

به جمشيد بر گوهر افشاندند               مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين                     بر آسوده از رنج تن، دل ز کين

به نوروز نو شاه گيتي فروز                   بر آن تخت بنشست فيروزروز

بزرگان به شادي بياراستند                   مي و رود و رامشگران خواستند

 محمد بن جرير طبري نوروز را سر آغاز دادگري جمشيد دانسته :  

 جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد مي باشيد تا هر چه در او داد و عدل باشد بنمايـيـد، تا من آن کنم.  و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.    

ابوريحان بـيـروني پرواز کردن جمشيد را آغاز جشن نوروز مي داند : چون جمشيد براي خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد، و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم براي ديـدن اين امر به شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و براي يادبود آن روز تاب مي نـشـيـنـند و تاب مي خورند.  

به نوشته گرديزي، جمشيد جشن نوروز را به شکرانهً اين که خداوند " گرما و سرما و بيماري و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود " برگزار کرد و هم در اين روز بود که " جمشيد بر گوساله اي نشست و به سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. "  و سرانجام خيام مي نويسد که جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکي آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همي کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آيـيـن آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند.   

در خور يادآوري است که جشن نوروز پـيـش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز، با آنکه جشن را به جمشيد منسوب مي کند، ياد آور     مي شود که، " آن روز را که روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت؛ اگر چه پـيـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " .   گذشته از ايران، در آسياي صغير و يونان، برگزاري جشن ها و آيـيـن هايي را در آغاز بهار سراغ داريم.  در منطقهً ليدي و فري ژي، براساس اسطوره هاي کهن، به افتخار سي بل، الههً باروري و معروف به مادر خدايان، و الههً آتيس جشني در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاري، برگزار مي شد. مورخان از برگزاري آن در زمان اگـُوست شاه در تمامي سرزمين فري ژي و يونان و ليدي  و آناتولي خبر مي دهند. به ويژه از جشن و شادي بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردين ) . 

صدرالدين عيني دربارهً برگزاري جشن نوروز در تاجيکستان و بخارا ( ازبکستان ) مي نويسد: ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستـني ها، راست آمدن اين عيد، طبـيـعت انسان هم به حرکت مي آيد. از اين جاست که تاجيکان مي گويند : " حمل، همه چيز در عمل ". در حقيقت اين عيد به حرکت آمدن کشت هاي غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و ديگر حاصلات زميني است که انسان را سير کرده و سبب بقاي حيات او مي شود.  وي در جاي ديگر مي گويد :   در بخارا " نوروز " را عيد ملي عموم فارسي زبانان است، بسيار حرمت مي کردند. حتي ملاي ديني به اين عيد که پيش از اسلاميت، عادت ملي بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم اين عيد را ترک نکرده بودند، رنگ ديني اسلامي داده، از وي فايده مي بردند. از آيت هاي قرآن هفت سلام نوشته به " غولونگ آب " که خوردن وي در نوروز از عادت هاي ملي بيـش تره بوده، تر کرده مي خوردند. ولي برگزاري شکوهمند و باورمند و همگاني اين جشن در دستگاه هاي حکومتي و سازمان هاي دولتي و غير دولتي و در بيـن همهً قشرها و گروه هاي اجتماعي، بي گمان، از ويژگي هاي ايران زمين است، که با وجود جنگ و ستيزها، شکست ها و دگرگوني هاي سياسي، اجتماعي، اعتقادي، علمي و فني، از روزگاران کهن پا بر جا مانده، و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ هاي ديگر نيز راه يافته است؛ و در مقام مقايسه، امروز جامعـه و کشوري را با جشن و آيـيـن چندين روزه اي، که چنين همگاني و مورد احترام و باور خاص و عام، فقير و غني، کوچک و بزرگ و بالاخره شهري و روستايـي و عشايـري باشد، سراغ نداريم.   

روزها يا ماه جشن نوروز
مدت برگزاري جشن هايي چون مهرگان، يلدا، سده و بسياري ديگر، معـمولا يک روز ( يا يک شب ) بـيشتر نيست.  ولي جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آيـيـن هاي نوروزي " گوياتر است، دست کم يک يا دو هفته ادامه دارد. ابوريحان بيروني مدت برگزاري جشن نوروز را، پس از جمشيد يک ماه مي نويسد :   

 چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهاي اين ماه را عيد گرفتند. عيدها را شش بخش نمودند : 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف ،5 روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهي، 5 روز چهارم را به نديمان و درباريان، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزيگران.  

پنجه ( خمسه مسترقه )
بنابر سال نماي کهن ايران، هر يک از دوازده ماه سال سي روز است و پنج روز باقي ماندهً سال را پنجه، پنجک، خمسه مسترقه، پيتک( در زبان و تقويم مازندراني ) يا بهيزک ( در روز شمار زردشتيان ) گويند. ابوريحان دربارهً پنجه مي نويسد :

  ... هر يک از ماه هاي فارسي سي روز است و از آن جا که سال حقيقي سيصد و شصت و پنج روز است، پارسيان پنج روز ديگر سال را " پنجي " و " اندرگاه " گويند. سپس اين نام تعريب شده و " اندرجاه " گفته شد و نيز اين پنج روز ديگر را روزهاي مسترقه نامند، زيرا که در شمار هيچ يک از ماه ها حساب نمي شود ....  

اين پنج روز را که همزمان با يکي از شش " گهنبار " است، جشن مي گرفـتـند. مراسم پنجه تا سال 1304، که تقويم رسمي شش ماه اول سال را سي و يک روز قرار داد، برگزار مي شد.  

مير نوروزي
از جمله آيـيـن هاي اين جشن پنج روزه، که در شمار روزهاي سال  و ماه و کار نبود، براي شوخي و سرگرمي، حاکم و اميري انتخاب مي کردند که رفتار و دستورهايش خنده آور بود، و در پايان جشن از ترس آزار مردمان فرار مي کرد. ابوريحان از مردي کوسه ياد مي کند که با جامه و آرايشي شگفت انگيز و خنده آور، در نخستين روز بهار مردم را سرگرم مي کرد و چيزي مي گرفت.  و هم اوست که حافظ به عنوان "مير نوروزي" دوران حکومتش را " بيش از پنج روز " نمي داند.  

مسعـودي در اين باره مي نويسد : ... پنج روز آخر آن فروردگان است، که روز اول آن در عراق و ايران کوسه اي بر استر خود سوار شود ( و اين جز در عراق و ديار عجم رسم نيست و اهل شام و جزيره و مصر و يمن آن را ندانند )، و تا چند روز جوز و سير و گوشت چاق و ديگر غذاهاي گرم و نوشيدني هاي گرمازا و سرمابر به او بخورانند و بنوشانند و چنان وانمود کند که سرما را بـيرون مي کند و آب سرد بر او ريزد و احساس رنج نکند، و به فارسي بانگ زند: " گرما، گرما" و اين هنگام عيد عجميان است که در اثـناي آن طرب کنند و شاد باشند.  

بي گمان امروز، کساني را که در روزهاي نخست فروردين، با لباس هاي قرمزرنگ و صورت سياه شده در کوچه و گذر و خيابان مي بيـنيم که با دايره زدن و خواندن و رقصيدن مردم را سرگرم مي کنند و پولي مي گيرند، بازماندهً شوخي ها و سرگرمي هاي انتخاب " مير نوروزي " و " حاکم پنج روزه " است که تـنها در روزهاي جشن نوروزي ديده مي شوند، نه در وقت و جشني ديگر؛ و آنان خود در شعرهايي که مي خوانند، مي گويند : حاجي فيروزه، عيد نوروزه، سالي چند روزه .  

روزهاي مردگان و پنجشنبه آخر سال
يکي از آيـين هاي کهن پـيش از نوروز ياد کردن از مردگان است که به اين مناسبت به گورستان مي روند و خوراک مي برند و به ديگران مي دهند. زردشـتيان معـتـقدند که : " روان و فروهر مردگان، هيچ گاه کسي را که بوي تعلق داشت فراموش نمي کند و هر سال هنگام جشن فروردين به خانه و کاشانه خود برمي گردند ". 

در روزهاي پنجه، از جمله رسم ها، تهيه کردن غذا، آيـيني مذهبي بوده، ابوريحان مي نويسد:  ... و گبرکان در اين پنج روز خورش و شراب نهند، روان هاي مردگان را و همي گويند، که جان مرده بيايد و آن غذا گيرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : خوارزميان پنج روز آخر اسفند و پنج روز ديگري که در پي آن است و ملحق به اين ماه مانند اهالي فارس، در روزهاي فروردگان براي ارواح مردگان در گورستان غذا مي گذارند. 

خانه تکاني
اصطلاح " خانه تکاني " را بيشتر در مورد شستن، تميز کردن، نو خريدن، تعمير کردن ابزارها، فرش ها، لباس ها، به مناسبت فرا رسيدن نوروز، به کار مي برند. در اين خانه تکاني، که سه تا چهار هفته طول مي کشد، بايستي تمامي ابزارها و وسيله هايي که در خانه است، جا به جا، تميز، تعـمير و معاينه شده و دوباره به جاي خود قرار گيرد. برخي از ابزارهاي سنگين وزن، يا فرش ها، تابلو ها، پرده ها و وسيله هاي ديگر، فقط سالي يک بار، آن هم در خانه تکاني نوروزي، جا به جا و تميز مي شود.  در برخي از شهرهاي آذربايجان نخستين چهارشنبهً ماه اسفند ( چهارشنبه موله) به شستن و تميز کردن فرش هاي خانه اختصاص دارد. 

کاشتن سبزه
اسفند ماه، ماه پاياني زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن " سبزه عيد " به صورت نمادين و شگون، از روزگاران کهن، در همهً     خانه ها و در بين همهً خانواده ها مرسوم است. 

در ايران کهن، " بـيست و پنج روز پيش از نوروز، در ميدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا مي شد، بر ستوني گندم، برستوني جو و به ترتيب، برنج، باقلا، کاجيله ( گياهي است از تيرهً مرکبان، که ساقه آن به 50 سانـتي متر است )، ارزن، ذرت، لوبـيا، نخود، کنجد، عدس و ماش ميکاشتـند؛ و در ششمين روز فروردين، با سرود و ترنم و شادي، اين سبزه ها را مي کندند و براي فرخندگي به هر سو مي پراکندند ".  و ابوريحان نقـل مي کند که : " اين رسم در ايرانيان پايدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از رويـيدن اين غلات، به خوبي و بدي زراعت و حاصل ساليانه حدس بزنند ".  

سفره هفت سين
رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند.  در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.  

در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند.  در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است.  پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟

       سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز             گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را

ميرزاده عشقي نيز در " نوروزي نامه " در اسلامبول در مسمطي براي آگاهي مردم آن ديار سروده : 

همه ايرانيان نوروز را از ياد بود کي

بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ري

بساط هفت سين چينند و بنشينند دور وي

پوشيدن لباس نو
پوشيدن لباس نو در آيـين هاي نوروزي، رسمي همگاني است. تهيه لباس، براي سال تحويل، فقير و غني را به خود مشغـول مي دارد. در جامعه سنتي توجه به تهيدستان و زيردستان براي تهيه لباس نوروزي - به ويژه براي کودکان - رسمي در حد الزام بود. خلعـت دادن پادشاهان و اميران در جشن نوروز، براي نو پوشاندن کارگزاران و زير دستان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد : " رسم ملوک خراسان اين است که در اين موسم به سپاهيان خود لباس بهاري و تابستاني مي دهند ". مورخان و شاعران از خلعـت بخشيدن هاي نوروزي فراوان ياد کرده اند. و براي اين باور است که در وقف نامهً حاجي شفيع ابريشمي زنجاني آمده است :هر سال شب هاي عيد نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عوايد موقوفه تهيه و به اطفال يتيم تحويل شود.  

اين باور کهن را در نوشته ها، توصيه ها و توصيف هاي نوروزي، همواره مي بـينيم که : از طبـيعت پـيروي کنيم، از درختان ياد بگيريم و با آمدن بهار، لباس نو بـپوشيم، که شگون شادماني و آرامش است.  

خوراک هاي نوروزي
در کتاب ها و سند هاي تاريخي و ادبي کهن، به ندرت از خوراکي هايي که ويژه جشن نوروز (يا جشن هاي ديگر) باشد سخن رفته است. نويسندگان و مورخان بحث از " خوردني " ها را، شايد، پـيش پا افتاده، نازيبا و يا بديهي مي دانستند. در کتاب هاي قرن چهارم به بعـد، شرح و وصف هاي دقيق، به شعر و نثر، دربارهً نوروز و مهرگان و جشن ها و آيـين هاي ديگر کم نيست، ولي از نوع و ويژگي خوراک هاي جشن ها، نه در دستگاه پادشاهان و اميران و نه در خانه هاي عامهً مردم، سخني نرفته است.  

ديد و بازديد نوروزي، يا عيد ديدني
از جمله آيـين هاي نوروزي، ديد و بازديد، يا " عيد ديدني " است. رسم است که روز نوروز، نخست به ديدن بزرگان فاميل، طايفه و شخصيت هاي علمي و اجتماعي و منزلتي مي روند. در بسياري از اين عيد ديدني ها، همه کسان خانواده شرکت دارند. کتاب هاي تاريخي و ادبي، تـنها از عيد ديدني هاي رسمي دربارها و اميران و رئـيسان خبر مي دهند. رسمي که هنوز هم خبرگزاري ها و رسانه ها، به آن بسنده مي کنند. " ديدن" هاي نوروزي که ناگزير " بازديد " ها را دنبال دارد، و همراه با دست بوسي و روبوسي است، در روزهاي نخست فروردين، که تعطيل رسمي است، و گاه تا سيزده فروردين ( و مي گويند تا آخر فروردين ) بـين خويشاوندان و دوستان و آشنايان دور و نزديک، ادامه دارد.  رفت و آمد گروهي خانواده ها، در کوي و محله - به ويژه در شهرهاي کوچک - هنوز از ميان نرفته است.  اين ديد و بازديدها، تا پاسي از شب گذشته، به ويژه براي کساني که نمي توانند کار روزانه را تعـطيل کنند، ادامه دارد. 

نوروز اول
در ديد و بازديدهاي نوروزي رسم است که نخست به خانهً کساني بروند که " نوروز اول " در گذشت عضوي از آن خانواده است. خانواده هاي سوگوار افزون بر سومين، هفتمين و چهلمين روز، که بيشتر در مسجد برگزار مي شود، نخستين نوروز که ممکن است بيش از يازده ماه از مرگ متوفا بگذرد، در خانه مي نشـينند. و در اين روز است که خانواده هاي خويشاوند لباس سياه را از تن سوگواران در مي آورند. جلسه هاي " نوروز اول " که جنبهً نمادين دارد، در عين حال از فضاي ديد و بازديدهاي نوروزي برخوردار است. و ديدارکنند گان، در نوروز اول، به خانواده سوگوار تسليت نمي گويند، بلکه براي آنان " آرزوي شادماني " مي کنند، تا در آغاز سال نو فال بد نزنند. رسم نوروز اول بـيشتر در شهرهايي برگزار ميشود که آخرين روز اسفند را به عنوان ياد بود درگذ شتگان سال سوگواري نکنند.   

هديه نوروزي، يا عيدي
هديه و عيدي دادن به مناسبت نوروز رسمي کهن است، کتابهاي تاريخي از پـيشکش ها و بخشش هاي نوروزي - پـيش از اسلام و بعد از اسلام - خبر مي دهند، از رعـيت به پادشاهان  حکمرانان، از پادشاهان و حکمرانان به وزيران، دبـيران، کارگزاران و شاعران، از بزرگتران خاندان به کوچکتران، به ويژه کودکان.   

رسم هديه دادن نوروزي را، ابوريحان بيروني از گفته آذرباد، موبد بغـداد چنين آورده :   نيشکر در ايران، روز نوروز يافت شد، پـيش از آن کسي آن را نمي شناخت. جمشيد روزي ني اي ديد که از آن کمي به بيرون تراوش کرده، چون ديد شيرين است، امر کرد اين ني را بـيرون آورند و از آن شکر ساختـند. و مردم از راه تبريک به يکديگر شکر هديه کردند، و در مهرگان نيز تکرار کردند، و هديه دادن رسم شد.  

پـيشکشي رعيت ( تاجر، صنعتگر، کشاورز) و حاکمان ولايت، به پادشاهان و خلفا، در واقع بخشي از باج و خراج و ماليات سالانه بود که - گفته يا نگفته - به آن متعـهد بودند. و " خزانه " کشور از آن آبادان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد :   پادشاهان ساساني آنچه را که پنج روز عيد ( به ترتيب؛ اعيان، دهقانان، سپاهيان، خاصان و خادمان ) هديه آورده بودند، روز ششم امر به احضار مي کرد و هر چه قابل خزانه بود نگه مي داشت، و آنچه مي خواست به اهل انس و اشخاص که سزاوار خلوتـند مي بخشـيد.  

چهاردهم فروردين
در واقع آغاز کار و فعاليت هاي " سال نو " از چهاردهم فروردين است. دبستان ها، دبـيرستان ها و دانشگاه ها از اين روز آغاز مي شود. مسافرت رفتن پـيش از سيزده را باور عاميانه نحس مي داند. کوچ بسياري از عشاير از چهاردهم فروردين است. تـقسيم آب کشاورزي، در برخي از روستاها و بسياري از فعـاليت هاي ديگر، از چهاردهم فروردين شکل مي گيرد.   

باورهاي عاميانه
رفتارها و گفتارهاي هنگام سال تحويل و روز نوروز، به باور عاميانه، مي تواند اثري خوب يا بد براي تمام روزهاي سال داشته باشد. برخي از اين باورها را در کتابهاي تاريخي نيز مي يابـيم، و بسياري ديگر باورهاي شفاهي است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسيده است : 

- کسي که در هنگام سال تحويل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.  

- موقع سال تحويل از اندوه و غم فرار کنيد، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد. 

- روز نوروز دوا نخوريد بد يمن است. 

- هر کس در بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، شکر بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند.

- هر کس بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردي شفا يايد. 

- کساني که مرده اند، سالي يکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر مي گردد. پس بايد خانه را تميز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوي خوش کرد.

- کسي که روز نوروز گريه کند، تا پايان سال اندوه او را رها نمي کند.

- روز نوروز بايد يک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نيستـند.

- اگر قصد مسافرت داريد پـيش از سيزده سفر نکنيد. روز چهاردهم سفر کردن خير است.

- روز سيزده کار کردن نحس است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:56  توسط علی  |